تبليغاتX
با هم بیاندیشیم نه مانند هم


جعفر ابراهیمی آزاد شد

http://www.kavir25.blogfa.com/


هنگامی که می خواستم خبر آزادی جعفر ابراهیمی را بنویسم، ناخودآگاه نوشتم فرزاد کمانگر.
دوستی آگاهم نمود و نام را جابه جا نمودم.
شاید....
چه کسی می داند؟
اگر خدا بخواهد و ایشان نیز آزاد شوند، می توانم بگویم: نخستین کسی بودم که خبر آزادیشان را نوشتم.............


برای یادگاری بروید پایین
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط gilə loy

چهارشنبه ای که گذشت

           یک قمری دیگر به کانون سرد قفس راه یافت

                    سنگدلان بر خوان خاموشی نشسته اند

                          مرغ سحر ناله سر نکرد

                                    دیدگان خسته تر نکرد

                                           بپاخاست تا بپاخیزیم...

................................................

آنکه آزادی سخن گفتن و اندیشیدن ندارد، زندانی است

چه در خانه باشد یا در قفس

..............................................

وندر این زندان من امشب شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملّتم زنجیرهای بندگی  

..............

پدرم گفته بود زمین سبز سلامت بود

و اولین ضربه های ظلم

چنان بی امان بود که حتی

فرصت فریاد کشیدن نیز نداد

قصه دروغ مهربانی قابیلی

زنجیری است برپای عصیان هابیلی

که نهایت رنج « نه» را

در سرخ خون خویش وسعت می دهد

قصه طلوع

سرخ باغ سیاه شب

و غروب

خون شتک زده بر انگشتان فرو شده شب در گلوی روز از ما بود

و فریادم که او را

نه دشمن

که من

که تو

که برده شکست

او را که به نجاتمان برخاسته بود

...........

در آرزوی آزادی تمامی اندیشمندان در بند

همچنین کوهزاد اسماعیلی و......................

http://www.koohzad.blogfa.com/

              

برای یادگاری بروید پایین                       

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط gilə loy

دوستان تمام وبلاگ با ویندوز اکسپلورر باز نمیشه. گویا مشکل از بلاگفا ست لطفا برای گذاشتن یادگاری از موزیلا استفاده کنید.        

  تازه آمده بودم به دفتر که حجت الاسلام آمد.

پس از گفت و گویی کوتاه پیامکی از راه رسید...

حجت الاسلام: باید برم! یکی از دوستان چوپان دورغگویی، چشم براه من است.

گیله لوی: شما هم دوست چوپان دروغگویی دارین؟

حجت الاسلام رفت و با پسری بازگشت.

حجت الاسلام: ایشون رو می شناسید؟

گیله لوی: چهره ایشون آشناست، ولی یادم نمیاد.

حجت الاسلام: ایشون دوست چوپان دروغگویی من هستند. بچه قزوین و.. دوست یکسان من و اردبیلی.

گیله لوی: اردبیلی؟ همین اردبیلی خودمون؟

دکی دوست(قزوینی): دست کم به اصول خود پایبند باشید! گفتگوی تمدن ها...

گیله لوی: مگه من چی گفتم؟

گفتگو آغاز گشت و داستان انتخابات داغ.......

حجت الاسلام: آقای دکی دوست! شیرینی ندادین برای تقلبتون؟

قزوینی: کدوم تقلب؟ یک انتخابات سالم برگزار شد و یک رئیس جمهور قانونی آمد. شما سبزها به اصول خودتون هم پایبند نیستید؟ شما می گویید دموکراسی، ماهم در انتخاباتی آزاد برنده شدیم.

گیله لوی: انتخابات آزاد؟ یا تقلب آزاد؟

قزوینی: این انتخابات سالم ترین انتخابات از آغاز انقلاب تا به امروز بود. شما سبزها فریب استعمار رو خوردید و به اغتشاش روی آوردید.. ماهم ناگزیر شدیم از دینمون و امنیت کشورمون دفاع کنیم، برادران دینی ماهم، از ما پشتیبانی نمودند.

گیله لوی: ما فریب خوردیم؟ روسیه و چین برادران دینی شما هستند؟

دکی دوست: بله

خواهر گیله لوی: چین ماه رمضون گفته بود که با روزه داران برخورد می کند.

قزوینی: من ملت چین را گفتم. شما سبزها دست کم به اصول خودتان پایبند باشید. ما با هیچ ملتی دشمن نیستیم.

گیله لوی: ولی دولت شما با دولت چین دوست است، نه ملت چین.....

قزوینی: شما فریب خورده همون استعماری هستید که به هندی ها می گفت برای ورود به دانشگاه باید جدول لگاریتم رو از بر کنند که جدول بسیار سختی است(آرام گفت: چی گفتم؟ گند زدم..)

خواهر گیله لوی: کدوم جدول لگاریتم؟

قزوینی: اسنادش موجود است، میارم خدمتتان. من خودم ریاضی نخوندم، اما سندش رو میارم.

خواهر گیله لوی: من خودم رشته ام ریاضی است! بگویید کدام جدول لگاریتم؟

دکی دوست: گفتم که اسنادش رو میارم خدمتتون!

خواهر گیله لوی: خانواده شهیدان.... هم فریب خورده اند؟

قزوینی: هرکس که  بگوید دکی جانشین امام زمان نیست، فریب خورده استعمار است. اگر پیامبر داریم، عایشه هم داریم... همسر امام حسن را هم داریم....

گیله لوی: اگه امام زمان بیاید و از موسوی پشتیبانی کند؟

قزوینی: فریب خورده، فریب خورده است. هرکسی که باشد. ماهم باید برای پشتیبانی از ایشان جهاد کنیم و اگر فتوای شهادت دهد، شهید شویم.

گیله لوی: اگه دشمن شهیدتون نکنه؟

قزوینی: پس از فتوای شهادت، باید شهید شویم. این وظیفه ماست.

گیله لوی: بگیریم که شما راست راست ایستادید در برابر دشمن و او هیچ سلاحی در دست نگرفت؟ چگونه شهید می شوید؟

قزوینی: این می شود جنگ نرم افزاری، که شما به آن روی آوردید... شهادت جنگ سخت افزاری است...... در نبرد با شما باید به شهادت نرم افزاری نائل شویم.

گیله لوی در ذهن خود: این پسره چه میشولک هست! گمان می کنم که جایی دیدمش؟

گیله لوی: آقای حجت الاسلام! پیش از انتخابات، شب پیش از زنجیره انسانی، دوستی داشتین قزوینی و سرگروه ستاد سبز؟

حجت الاسلام: اون هم اکنون قزوین است. درسش رو تمونم کرده و رفته قزوین.

قزوینی: همانگونه که ما پیروزی خاتمی رو تاب آوردیم، شما هم باید پیروزی دکی را بپذیرید!

خواهرگیله لوی: شما کی تاب آوردید؟

قزوینی: پس از پیروزی خاتمی از ما گلایه ای دیدید؟

خواهر گیله لوی: آقای دکی دوست! زمان خاتمی شما کم سن تر از آن بودید که به یاد آورید کوی دانشگاه را..... ما دانشجو بودیم!

قزوینی: شما مدرکی برای اثبات تقلب دارید؟

گیله لوی: پس از شمارش آراء، رأی های باطله صفر بود...  پس از یک هفته رأی های باطله از صفر رسید به بیشتر از کروبی!

قزوینی: سند دارید؟ من برای سخنم سند دارم، شما چه؟

گیله لوی: من به آرشیو رسانه شما دسترسی ندارم، ولی همه ایران دیدند!

قزوینی: اکنون شده رسانه ما؟ چرا شما سبزها به گفتمان خود پایبند نمی مانید؟ شما می گویید قانونگرایی. من گفتم سند دارم. شما سندتان کجاست؟ چگونه می توانید اثبات کنید که......... شاید آن ایرانی که می گویید دیدند، فریب خورده آمریکا باشند....

گیله لوی: رسانه شما...

قزوینی سرخ گشته و پرید میان سخنم، به خدا رسانه من نیست.... بگذارید توبه کنم برای چند دقیقه کفری که گفتم... بابا من همونم که شب پیش از زنجیره انسانی دیدینم...

گیله لوی: همونی که سوگند یاد کردین، زنجیره انسانی رو زنونه مردونه نکنین؟ و گفتین که هرچی خانم ها بگن گوش می کنین؟ تا من هم قهر نکرده و بیام رأی بدم؟

قزوینی: آره! این حجت الاسلام از من خواست تا شما رو سر کار بگذاریم. دوربین مخفی بود.

..........

توضیحات: آنجا که نوشتم (میشولک) فکر بد پیدا نکنید! از نگاه مادربزرگانه گفتم  

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط gilə loy |

یک نوشته نوشتم درباره شوهریابی


فرداش یکی از همکاران نااگاه از نوشته من، گفت: ایشاا.. تا عید 5 نفر باید شیرینی بدن!


روز دیگر یکی از هم دانشگاهیان زنگ زد و گفت: دارم با فلانی(یکی از هم دانشگاهیان) در تاریخ فلان ازدواج می کنم.


دیروز هم یکی از همکاران ازدواج نمود.


برای یکی دیگه هم یه خبراییه



+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط gilə loy |

 





Powered by WebGozar